عروسی...

آرام...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به قطرات اشک مهتاب بگویید بی صدا تر ین سلامها را برای زمین بیاورند

دارند...عروس به حجله می برند

سفارش خودش بوده تا همه چیز بی صدا و ندا برگذار شود

" در سکوت است که گلی باز می شود، انسانی متولد و ..."

 

آرام...

آواز ممنوع زده اند برای جیر جیرکهای شهر

و نسیم هم انگار مراعات تقدس سکوت این لحظه ها را می کند

به آرامی باید که ثانیه ها دقیقه بشوند

بی صدا و آرام

دارند...سپید پوش خندانی را...

"و خدا شاید سپید باشد، مثل بی نهایت..."

 

آرام...

خواسته بود...او خودش...از مردش

او خودش حتی از دل مردش هم خواسته بود تا آرام بشکند

خواب سایه ها سبک است

اگر اشکی هم هست

بی صدا و نم...نم... مثل سنفونی باران با اجرای پاییز

تا مبادا پلک آسمان بلرزد و ...

آخر این عروسی که دارند با ردای سپید به حجله اش می برند،

لالایی خوان آسمانها و آسمانیها بوده و حالا

آذین بسته با آرایشی سرخ و نشسته بر طبقی ذرین دارند...

 

بردند عروس آسمانها را و...

حالا مرد ماند و چاه و آه

مرد ماند و نخلستان و دردستان

مرد ماند و سکوتی پر از حرفهای برای نگفتنی که از درون...

پر از یا من علیه شکوت احوالیها...

مرد ماند و... روزگار.

 

مادر را شبانه  سپید عروسی پوشاندند و بردند و ...

دخترکی ماند...

ماند تا تماشا کند تکرار شق القمر را میان محراب مسجد شهر

ماند تا تشت بیاورد برای پاره های جگر یک برادر و...

بوسه بزند روی رگ گردن دیگری

" ... گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت"

 

آرام...

آسمانها را قرق کرده اند

 و زمان به تماشای عروسی نشسته است که کابینش شاخهء طوبی و جهازش  چشمهء کوثر...

 

 

و ما ادریک ما لیلت القدر؟

 

                                                                  اديسه

                                                                    بهار ۸۵

 

 

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
هدا

:) يه روز .. يه جایی ... یه داداشی....

maman

آخر به زخم کهنه من نيشتر زدی/يکباره پا کشيدی از آن شاخ و پر زدی/از من سراغ عمر گرفتی ولی چه سود/بيگانه وار سر به من از پشت سر زدی/....در سکوت است که خدا با انسان سخن می گويد و ما در کنار همين کلمات ساده است که به آرامش می رسيم...در کنار مشق..در کنار شعر..در کنار...(خدايا اگر تو را از بيم دوزخ می پرستم٬در دوزخم بسوز٬اگر به اميد بهشت می پرستم٬بر من حرام گردان و اگر برای تو٬تو را می پرستم٬جمال باقی دريغ مدار.من٬تو را چون شايسته پرستشی می پرستم...)توکل به لطف لطيفش...

Le Petit Ali

بابا...دست به قلمت خوبه هـــــــــــــا !

nazgoli

سلام.متن تازه گذاشتم بيا سر بزن. حرفات قشنگن

پاييز

سلام. من تا اومدم شورع کردم به خوندن متن اما يکهو چشمم افتاد به پاييز واقعا جا خوردم ...من پاييزم يا شما؟بگذريم وبلاگمو چطور پيدا کردين؟کنجکاوم بدونم

پاييز

نامه به افسانه ...کاش منم نوشته بودم به رويای خودم ...خواهر داشتن ...خصوصا اين روزهای ... اما من اگر دوست هم داشتم ...دارم ولی کاش اينجا همين نزديک خودم ...شايد به خاطره داشتن اوست که نمی نويسم نامه را ...

پاييز

آخ با ديدن اون عکس چقد هواي امام رضا کردم... چقدر زیاد.

مریم

آخرش یا گل رو پرپر میکنن.. یا میذارنش رو آتیش تا ازش گلاب بگیرن....!!!!!!! مادرم.... گل یاس من خوشبوی من.....