تکه پاره

نمی دانم...مانده ام میان مبهم فکرهام، که آخر سر، در آن خواب آخرین روز واپسین چه خواهیم خواند. مرا به کدامین نشانی نشانت می دهند؟ به غلظت غمی که گلویم می بندد و صدایم بند می آورد؟ یا به نرم نسیم تبسمی کوتاه که میهمان شب نشینی عجول چشمهام می شوند؟ مرا به کلام کدام کتاب خواهی خواند که خوانده ام؟

آیا تو... تویی که این همه از توست که هست می شود و نام می گیرد و شناخته می شود و... محبوب من... مرا به کدامین نشانی نشانت می دهند؟ به آدرس آنجاها که نرفته ام و باید؟ یا آنجا که رفته ام و نباید؟ به حکمت آنکه که نکرده ام و باید و یا به علت آنچه کرده ام و نباید؟

گیج و گمم... آه من این همه ندانم... مرا چه خواهی خواند؟ مرا چه خواهی خواند؟ گیج و گمم. کاش... فقط به جا بیاوریم عزیز... نه مثل من غافل که گاه وقتها ... فراموشت

می کنم...

 

نیمه شب 28 فروردین 88

 

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

خودم را روبریت می گذارم... و دستانم را که کنار کلمات متولد می شوند و اوج می گیرند و سفر می کنند... و دستانم را مقابلت می گذارم، که مونس مهربان دردهایم و سفیر سلام منند برای قدمهای قلم.

خودم را روبرویت می گذارم و چشمهایم را، این تنها شاهدان خالصانه ترین اشکهام، در مقابلت می گذارم. با دلم که در دستانم است پشت چراغانی چشمهام ... کنار کلمات. و می دانم می دانم که شاید بشکنیش بی خواندن کلمات اما... اگر هرچه را بهایی هست، شاید بهای با هم بودن... همین باشد.

بعد نوشت: خوشبحال خیالم که دستهای تو را می بوسند، باز هم طرفهای تاریک ما بیا بهانه برای شکر...مهتاب مهربانی...

 

 

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه

اين جا براي از تو نوشتن هوا كم است دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است اكسير من ! نه اين كه مرا شعر تازه نيست من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است تا اين غزل شبيه غزل هاي من شود چيزي شبيه عطر حضور شما كم است گاهي تو را كنار خود احساس مي كنم اما چقدر دل خوشي خواب ها كم است خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست آيا هنوز آمدنت را بها كم است ؟

شهاب

این تیکه رو که خوندم : گیج و گمم. کاش... فقط به جا بیاوریم عزیز... نه مثل من غافل که گاه وقتها ... فراموشت می کنم... بی اختیار اشک توی چشمم جمع شد خیلی عالی بود

بهاربد

سلام آقای ادیسه ... اول اینکه فکر های شما همیشه محترم اند برای من ... بعد اینکه درد دانستن را کاملا با شما هم عقیده ام ... گاهی دست هام را روی گوشم می گیرم یا خودمو به خواب می زنم تا از درد فرار کنم ... از دانستن ... ولی امکان ندارد چون روزی که کودکانه دانستن را می کاویدم چشم هایم را چنان باز کردم که دیگر بستن نتوان ... پس درد همراه منست درست مثل عینکم...

لی‌لا- آبی آسمانی

میثم جان من یه جوابی برای عیسا نوشتم دوست داشتم شما هم بخونیدش... آدمهای رک رو دوست دارم این رو برای خودم یک امتیاز می دونم که دیگران با من صریح رفتار کنن. پس لطفن دیگه هیچ وقت عذرخواهی نکنید. مطلبتون خیلی لطیف بود... شاید من این روزا خیلی لطیف نیستم...

DEMODA

مرا از اینکه میبینی پریشانتر چه میخواهی از این اتش بجز یک مشت خاکستر چه می خواهی من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم بیا این اوج این پرواز این باور چه می خواهی سلام جناب ادیسه من داشتم به باربد سر میزدم که چشم به پیامتون افتاد خوندمش ..خواستم وبلاگتونم ببینم واقعا شاعرانس موفق باشین

بهاربد

سلام آقای ادیسه ... دیروز بهار بد بود ... روزهایتان همیشه بهاری...

بهاربد

سلام اقای ادیسه ... از بهارانه ی شما سپاس... از حسن همسایگی شما بی نهایت مفتخرم ...

دختر آبان

سلام متن خیلی قشنگی بود اما با این ابری بودنم هیچ چیزی بهم نمی چسبه مرسی که سر زدی جالبه که یه پسر رمان خون هم پیدا شد راستی با اجازه لینکت کردم

شهاب

گیج و گمم. کاش... فقط به جا بیاوریم عزیز... نه مثل من غافل که گاه وقتها ... فراموشت می کنم... فکر می کنم این زیبا ترین نوشته ای بود که ار تو خونده بودم خیلی خالص بود خیلی راحت من عاشق این طور حرف زدن با «او» هستم

شهاب

چه حالی می ده هر چند روز یک بار میام و این متن رو می خونم و هربار به نظرم تازه اس ! حرفی خالص نمی میرد و مدام خون زندگی اش نو به نو حباب حباب به روی همه ی سطحی بودن های ما میاید !