رسم هم...سایه گی

روزی آمدید و خواندیدم که ... هستم

شبی آمدید و خواندید که... عاشق شده ام.

ظهر گرمی خسته از تکرار زندگی، آمدید و خواندید که: من هم خسته ام و ...

خیس و خراب از زیر دستان باران، روزی آمدید و دید که چقدر با خدایم گفته ام و شنیده ام و ...

زمانی طرفهای بهانه های بهار، آمدید و خواندید که خوشبخت شده ام.

روزی آمدید و خواندید و...

آهای همسایه ها، عزیز های این حوالی، آهای چشمهایی که اگر نبود، این کلمات تنها می ماند و می مرد...

سلام...

آمدم بگویم راستی روزی هم می آیید و می خوانید که... دیگر... نیستم... کاش برای آن روز تآسفی نیندوخته باشید.

همین.

باقی بقایتان.

/ 5 نظر / 4 بازدید
نیما

سلام وبلاگ جالب و زیبایی دارید حاضر به تبادل لینک هستید؟

شهاب

[ناراحت] منظورت چیه ؟ [ناراحت]

زهرا

سلام خوشحالم که بالاخره به روز شدین قبل از رفتنان هنوز چیزهای خیلی زیاد دیگه ای باید بخونیم زوده واسه رفتن.

مینو

دوست نداشتم آخرش رو همسایه. می تونست خیلی قشنگ تر تموم شه ... مثلا این طوری: آمدید و خواندید یک روز هم - که امیدوارم خیلی دیر نشده باشد!-من می آیم و می خوانم که شما خوشبخت شده اید ![چشمک] .... سلام همسایه

سوده

نه تنها فامیلم.که همکلاسی دوران مدرسه ام بود..حتی دانشگاه که بودیم کلاسهاش رو به روی کلاسهای ما بود و چقدر خوش خلق و مهربان.از همه اینها گذشته با هم همدرد بودیم و درد مشترکمان و کودکی تلخمان بود که او را به من نزدیک کرده بود..جمعه صبح غم خدا حافظی از کعبه اشکم را بر گونه ام روان ساخت و جمعه بعد از ظهر غم مرگ عزیزی که در تصادف داغون شده بود..کسی که قرار بود به زودی لباس سفید عروسی به تن کنه کفن سفید سرای باقی را پوشید و رفت..و غمش آشنا و غریب رو جگر سوز کرد.....برای شادی دل همسر عزیزت هم که شده اینقدر با دلش نا مهربان نباش و از رفتن نگو..هر چه باشد همه می رویم پس رفتنت را به رخ دل بی تاب او نکش..هرچند مرگ تولدی دوباره است برای همه اما بهای این تولد دوباره را اطرافیان با خون دل میدهند